تبليغاتX
به کجا می نگری فلانی ؟
باری شیخ را دیدم که چند روزی از خدمت مرخص شده بود ولی وی را کمی نگران یافتم گفتم یا شیخ تو را چه می شود گفت رساله ای نوشته ام تا در وب نوشت خویش قرار دهم ولی کلمه عبور فراموش کرده ام گفتم چیز عجیبی نیست اکنون مرا چه کمک ساخته است گفت توانی این نوشته را از قول من در آنجا قرار دهی گفتم باشد گفت خداوند ترا عمر دهد و اینک نوشته:

در خانقاه بودم و کتاب شفاي بوعلي مطالعه
مي کردم. الله اکبر از اين حکمت که هرچه مي
خواندم هيچ نمي فهميدم براستي که عجب عالم
بزرگواري بوده است! پس در اين حين شيخي
درآمد و بنزد من برنشست و سخن آغاز کرد. گفت که
شيخ ولايت هند است و بسيار عجايب ار مرتاضان
آنجا بديده و خويشتن ناتوان از انجام آن
خرايق عادت است و ديري نپايد تا ايمان از کف
بدهد! پس وي را نصيحت کردم و گفتم بهوش باش
تا ايمان خود ندهي و آنچه آنان کنند ما نيز
توانيم و آسوده خاطر باش. گفت من ديدم که
مرتاض از زمين بلند شد و در هوا مي بود. گفتم ما
نيز چون بر طياره سوار شويم از زمين بلند
مي شويم در هواييم. گفت مرتاض ديدم که به يک
بادام در روز زنده مي بود. گفتم ما نيز
کارمند و معلم داريم و به کمتر از آن خانواده اي
سير کنند. گفت ديدم مرتاضي بر روي آب ميرفت.
گفتم بر شباب زمانه بنگر که تخته اي زير پا
نهند و بر موجهاي بحر سوار شوند و بر آب همي
روند. گفت مرتاضي ديدم که طي الارض کرد.
گفتم اين را که خود من هم بلدم! گفت راستي؟
گفتم آري. گفت پس مرا و خود را به هند ببر تا
بدانها نشان دهيم که مي توانيم. من آن دعا که
در خاطرم مانده بود از استاد خود، خواندم و
براه افتاديم و دمي بعد هردو در پادگان 04
بيرجند بوديم!! گفت اينجا کجاست؟ گفتم اشتباه
آمديم! گمان کنم بخشي از دعا را از خاطر
برده ام يا در خواندنش سهو کرده ام! گفت پس
برگرديم. داشتم در باب بازگشت انديشه مي کردم
که جمعي از شيخان بر ما هجمه آوردند و فرياد
مي زدند يا شيخ عليرضا! استاد ترا دعاي
بازگشت نگفت؟!!

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386ساعت 15:14 توسط محمد رضا ناصح |

 

گویند که: دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر ... کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست!
باری تنی چند از خدمت رفتگان بر وی می گذشتند و این جمله شنیدند پس وی را گفتند: برو بابا دلت خوشه! وقتی رفتی آموزشی بیچارت کردن به همون دیو و دد رضایت می دی!
و شیخ با خود اندیشید که ایشان را لهجه ایست بس ضایع ! و منظور ایشان در نیافت تا آن زمان که وی را به خدمت بردند و مدرک خانقاهی از وی قبول نکردند و وی را بر جمله کارهای ضایع گماردند و حال وی بگرفتند پس شیخ در آن حالت به منظور آن جمله رسیدی و در حال این بیت بر زبان راندی که:

ای دیو و دد چو فرشته در قیاس با خدمت ...   بنگر که چه حال است این عذاب یا خدمت!

و این عجب نباشد که جمله اهل شباب را رسم چنین است که تا به خدمت نروندبه کنه این اخطار پی نبرند.
خداوند جملگی را عاقبت بخیر کناد!

+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم دی 1385ساعت 13:16 توسط محمد رضا ناصح |


هو

چندي پيش سعيد بن مسعود مرا خبر داد که خاخام يهود به ولايت ما آمده تا با شيخان اينجا مناظره کند و عجايب مسائل پرسد و شيخان جمله در جواب وي وامانده اند. پس اگر همين گونه رود آبروي مسلمين بر باد است و در بلخ و ري و بغداد يک مسلمان نماند. ترا بايد که در کار وي شوي و چشم خلقي به سوي توست! گفتم مرا کاري است در منزل که بايد في الفور بروم! گفت اي شيخ! هيچ کار مهمتر از اين نباشد گفتم سرم قدري درد مي کند تا پيش طبيب روم گفت من ترا استامينوفن کدئين دهم و با من بيا گفتم الآن وقت نماز است بايد که در مسجد شويم گفت يا شيخ! از زمان مصطفي (ص) تا کنون کس به ساعت 9 صبح اذان نداده! بييييا ديگر... و خرقه کشان مرا تا نزد خاخام برد و خلقي نظاره مي کردند تا چگونه شود.
پس خاخام نظري بزرگمنشانه بر من انداخت و گفت آن شيخ که مي گويند تويي؟ برگشتم و گفتم خواجه سعيد! با توست! گفت نه! برو! با توست! گفتم آري! گفت من چهار سؤال پرسم و اين خلق دانند که از ما کداميک داناتريم. گفتم نيک است بپرس.
گفت قافله ايست که خود بنزد راهزنان رود و شترهاي خود بدانها بخشد و کاغذي ممهور برگيرد بدين معنا که شترهايش را زدند!
گفتم آن قافله دانشجويان باشد که به دانشگاه آزاد روند و شهريه ها بپردازند و در آخر مدرکي گيرند و...
گفت پادشاهيست که عايدي اش از جمله رعيت کمتر است و او خير رعيت خواهد و رعيت دائم نفرين و دعاهاي نافرم! در حق وي کند و هر روز فريادهاي رعيت تحمل کند و رعيت از سر و کول او بالا رود!!
گفتم آن معلم است که حقوقش از جمله خلايق انس و جن في الدنيا و الآخره کمتر است و خير دانش آموزان خواهد و آنها دائم در کار نفرين وي باشند که الهي پايش بشکند يا مادرش سقط شود و ما تعطيل شويم و ...
گفت حيواني ضعيف الجثه و کوچک که فيلها را بر دوش خود گذاشته و به اين سو و آن سو برد!
گفتم قشر آسيب پذير و کم درآمد که تمام بار جامعه بر دوش گيرد و سرگندگان (کله گنده ها!) را خدمت کند.
گفت پروتکلي است بهر انتقال فايل در شبکه!!
گفتم اي خاخام! اف تي پي است و نشايد که چنين سؤال کني که ما در سده ششم هجري ايم و اين چنين فتوحات هنوز بر بني آدم مکشوف نگرديده!
گفت ترا شيخي دانا بينم. اينجا در چه کاري؟
گفتم در خانقاه مريدان درس مي کنم
گفت با اين معلومات به حق التدريسي قناعت کني؟
گفتم من حق التدريس نگيرم و از شوق، حقايق بيان کنم
گفت براستي که شيخ چون تو اسکول نديده ام!
پس سعيد بن مسعود گفت راست گفتي و جمله ياران بر اين متفقند!!
جملگي را وقتي خوش گشت...

يا حق

+ نوشته شده در جمعه هشتم دی 1385ساعت 2:20 توسط خود شیخ |

هو

در خانقاه بودم و مريدان را درس مي کردم. پس هرچه بدانها مي گفتم سر تکان مي دادند که فهميديم و هرچه ضد و نقيض مي گفتم سر تکان مي دادند و تأييد مي کردند و هرچه مي پرسيدم سر تکان ميدادند و جمله از آنچه مي گفتم همان مي دانستند که بايد سر تکان داد! الحمدالله که فهم همان داشتند!
مريدي از در رسيد که من از ري (پايتخت!) آمده ام و مرا خانقاه کل فرستاده بدين مکتب که من در آزمون سراسري ورودي خانقاه بدينجا قبول شدم! وي را پذيرفتم و درس ادامه دادم که بناگه برخاست و گفت يا شيخ! آنچه تو درس کني سرفصل استاندارد ري باشد يا که چگونه؟ مريدان برآشفتند که اي جوانک! همانا شيخ ما درس خوانده ري است و شيخ ما استاندارد است!
پس مريدان خاموش کردم تا بيشتر آبروي ما نبرند! و بدو گفتم اي جوان! بدان که من خود از ولايت دارقوزآباد عُليا باشم و درس خوانده دارقوزآباد سُفلي! در آن زمان شيخي بود در دارقوزآباد سفلي که در مقامات و کرامات چون او همو بود و کس دگر چون او نبود و نخواهد بود و من بنزد او درس خواندم. روزي وي را گفتم اينها که گويي چون تعليم شيخان ري باشد يا که نه؟ پس آن شيخ مرا برنشاند و گفت اي جوان! بدان که آنچه تو خود داري از شيخان ري و بغداد فزون است و آنچه در پي آني درون تو کار گذاشته اند همچون حق مسلم ما که درون هسته اتم کار گذاشته اند!! پس اصالت خود حفظ کن و از مظاهر دنيا به دور باش...
و من آن نصيحت تا به روز ابد آويزه گوش خود نمودم و ... (پس در آن لحظه موبايل ما زنگ زد!!) .. بله .. (دست در زير خرقه کردم و آن تماس بي محل ريجکت نمودم!) .. مرا اينگونه روشن گشت که آن کس خير دنيا و آخرت برد که همانگونه که هست .. (دوباره زنگ زد! دوباره ريجکت نمودم!) .. همانگونه که هست خود را محترم دارد و اصالت خود .. (بار سوم زنگ زد! مريدان حيران شدند!) من بناچار موبايل برون آوردم و خاموش کردم. پس مريدان گفتند يا شيخ! آن چه بود؟! با ما خبر ده! گفتم هيچ، سخن مگوييد، از فتوحات بود!!

هان! بدانيد و آگاه باشيد تا اصالت خود حفظ کنيد و موبايل خود پيش از رفتن به خانقاه بر روي سايلنت بگذاريد!

يا حق

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم آذر 1385ساعت 2:12 توسط خود شیخ |

 

چون آوازه شيخ از دروازه هاي شهر بيرون شدي و بين المللي  گشتي  مردم از اطراف و اکناف بهر زيارت شيخ روانه گشتند.  آن يک از وي طلب مال و منال کردي  و آن دگر زن خوب و يکي نيز دواي ريزش مو از وي طلب کردي و شيخ هر چه بديشان تجويز کردي برعکس عمل کردي و مردم از وي بسيار کفري شدي و شکايت به پيش قاضي بردند

 قاضي شيخ را طلبيد و وي را گفت يا شيخ تو را چه مي شود؟ چرا با مردم چنين کني پس شيخ گفت  این مردم چوب نادانی خویش می خورند  قاضي پرسيد از چه؟  گفت : از برای آنکه کل اگر طبيب بودي سر خود دوا نمودي من ندانم که اینان چه در من دیده اند که حاجت پیش من آورند. پس من نیز چیزی بدیشان تجویز نمایم تا درس عبرتی شود و دیگر حاجت خود پیش حاجتمند نیاورند! قاضی گفت راست می گویی و وی را رها کرد.

+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آذر 1385ساعت 17:38 توسط محمد رضا ناصح |

هو

سنه پيش در جمع اصحاب و مريدان بوديم و به خانقاه روانه. در راه، از کنار نعوذ بالله گرمابه زنانه گذر مي کرديم که بناگاه سنگ پايي از گرمابه برجهيد و بر فرق سر ما فرود آمد! مريدان بعدها گفتند که تلو تلو خوران اين مصرع بگفتي که : «مزن بر سر ناتوان سنگ پاي» و از حال برفتي و در احوال شدي. و گفتند ساعتي در آن احوال ببودي و چندان از حقايق عالم غيب مي گفتي و کليد هزار معما گشودي و نام هزار منزل از طريق ببردي و هزار بيت شعر بگفتي و در آخر سعيد بن مسعود سطل آبي بروي تو ريخت و بيدار شدي و گفتند که اگر ساعتي ديرتر ريخته بود هيچ مسأله اي براي بشريت باقي نمي گذاشتي!
مرا آنچه در خاطر است حالي نيک بود و شراب خلد و معشوق و مطرب و ...(همانگونه که اهل شباب در اکس پارتي باشند!!). و درک آن حقايق ناب آنچنان مستم کرد که هر روز طريق خانقاه را از راه گرمابه زنانه گرفتيم و در آن وعده گاه ساعتي ببوديم تا شايد سنگ پايي ديگر و حقايقي نو بر اين بنده نالايق فرود آيد. اينچنين يک سال ببوديم و آن هماي سعادت دوباره فرو نيامد تا چندي پيش که با مريدان در انتظار بوديم و سنگ پا بيامد و من از شوق وصال خود را پرتاب کردم و ليک سنگ پا بر سر مريدي فرود آمد که تازه کار بود و درک حقايق نتوانست و از دنيا برفت!
پس بزرگان گفته اند که بسيار بايد استقامت کرد و از راه نرفت و ما همچنان بر در آن گرمابه در انتظاريم تا باري دگر چنان شود و باقي حجابها نيز کنار روند و حقايق برهنه جلوه گر شوند(استغفرالله! شما را چه شده است با اين اذهان منحرف!!).

يا حق

+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم آذر 1385ساعت 5:56 توسط خود شیخ |

 

.... و بالاخره بر مریدان معلوم نگشت که هابیل با بیل قابیل را کشت یا قابیل با بیل هابیل را!

و شیخ گفت که در این جمله هفت بیل نهفته باشد. یکی از مریدان از شیخ پرسید من هر چه غور کردم شش بیل بیش نیافتم پس بیل هفتم کجا باشد؟ شیخ گفت که بیل هفتم از برای کشتن فضول است! باشد تا فضولی نکنی و رستگار شوی!  پس جمله مریدان از این نکته بر سر ذوق آمده و بر شیخ احسنت گفتند. 

+ نوشته شده در شنبه یازدهم آذر 1385ساعت 10:16 توسط محمد رضا ناصح |

هو

صباح پيش به معيت مريدان زي بازار روانه بوديم و احوالي خوش بود والشکر لله. پس در بازار سعيد بن  مسعود خباز پديد آمد و چهره اي گشاده. و اين خواجه سعيد دائم دراين کار بودي که با ما کل انداختي و ما را در نزد مريدان ضايع کردي! پس به عادت معهود از هر دري سخني راند و نيک احوال ما بگرفت و ما هرگونه با خود درآمديم که هيچ مگوئيم و سخن بر زبان نرانيم دست فلک ياري نکرد و بدو گفتيم تو نانوازاده را چه کس چنين زبان بخشيد؟! پس گفت مرا به نسب خواني و من ندانم تو را چه خوانم که نسب تو بر کس معلوم نيست! گفتم زبان بر کام گير که مرا نسب تا حضرت آدم (ع) روشن است! گفت اگر چنين است تو از نسل هابيلي و يا که از نسل قابيل؟! پس مريدان جملگي از اين سؤال تاکتيکي برآشفتند و گفتند اي مرد چه مي گويي که همانا شيخ ما از هابيليان است. پس خواجه سعيد گفت اجداد خود برشمار تا بدانيم. و من يک يک بر آنها برشمردم و به قابيل رسيدم!! خواجه گفت مرا گر پدر در کار نان بوده مردي نيک بوده تو چه مي کني که نواده قابيلي؟! پس بر آنها فصلي گشودم که بدانيد و آگاه باشيد و روشن باشيد که اصل و نسب را کاري با شما نيست و مباد يکدگر را به نسب ندا کنيد! (آخرِ طبيعي کردن!!) و آن اجداد هرچه کردند و کشتند و خوردند و بردند و همه اينها به ما ربطي ندارد و برخيزيد تا به نماز جماعت برويم و امروز نيک هوايي شده است و مرا گفته اند که امشب پخش مستقيم بازي چوگان ابومسلم دارد و ...

جملگي را حواس پرتاب کردم و نيک پراکنده شدند و خداي تبارک و تعالي اصل و نسب ما از خاطرهاشان ببرد انشاالله. نيز اينچنين روشن گشت دليل علاقه وافر ما به بيل (و البته نه دسته بيل!!)

يا حق

+ نوشته شده در جمعه دهم آذر 1385ساعت 23:20 توسط خود شیخ |

سپاس خدای بزرگ را که در بر این حقیر سراپا تقصیر ... لطف و کراماتش را همچون باران اسیدی می پاشد و ما سر شکرش به جای نمی آوریم.

بسیار خرسندم که این افتخار بزرگ بر من سراپا تقصیر نازل شد تا بتوانم در بر شیخ بزرگ وبلاگی بسازم که به مثالش در وبلاگ های عشق و عاشقی و حتی وب سایت های ذهره ای هم همگان جمله گی ندیده بوده باشند.

دیربازی نمی گذرد که یکی از اصحاب اهل مسنجر ... آفلاینی به سوی ما روانه گردانیده بود که جملگان در عجب ماندیم که لینک وبلاگ خودمان را برای خودمان می فرستند. در عجبم که دیربازی از پیدایش این وبلاگ نمی گذرد و چنین مخاطبین ایول داری دارد.

امید است که بتوانیم از راه های حلالی همچون تبلیغات و یا نتوورک مارکتینگی مثال گلدان های کوئست در این وبلاگ راه بی اندازیم و بتوانیم تکه نان حلالی بخوریم.

+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم آذر 1385ساعت 18:26 توسط محمد رضا مظفری |

شیخ مظفر به خواب آمدی احوال ما پرشان بدید.فغان برآورد که "سیدنا تورا چه مرض است در جان؟"
به حال احتزار گفتیم : "ا؛ لُ نِ ا آ ب, "
همهمه شد .مریدان شیخ را نگریستند که سید را چیست سخن.شیخ رویش گشاد گشت و گفت وی به عالم وب راه به مراد نمی برد.شنیدن این همان خاکستر بر سر شدن مریدان همان.مریدی از کرانه بجستی کنایه ای زدی که دوایش چیست؟.
شاه مظفر به گوش سید زمزمه کرد که :
"آ م ر خ . com"
سالها رفت ومفسرین ترجمان ها سر دادند که :

nasseh-fanclub.blogfa.com

به حول و قوه الهی اضغاث احلام رها کردیم و به وب مراد رسیدیم.این جملات جاری کردیم .باشد که بخشایش . باشد که عفو.!

رسیدیم آ رسیدیم
کاشکی نمیرسیدیم
تو راه بودیم خوش بودیم
سوار لاک پشت بودیم.
+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم آذر 1385ساعت 0:38 توسط سید آرش |